پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11

خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس؛مشکلات آزادگان؛سیاسی؛اجتماعی

پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11

خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس؛مشکلات آزادگان؛سیاسی؛اجتماعی

پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11
موقعیت و مشخصات اردوگاه تکریت 11

اردوگاه اسرای ایرانی تکریت 11 اولین اردوگاه اسرای مفقودالاثر ایرانی بود که در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 الی 1400 اسیر ایرانی را شامل می شد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است.اردوگاه تکریت 11 با انتقال اسرای کربلای 4؛5 و 6 در تاریخ 65/12/5 به این اردوگاه افتتاح شد.سپس رزمندگانی که در عملیاتهای بعدی اسیر شده بودند را تا سال 67 به این اردوگاه منتقل می نمودند.میانگین مدت اسارت حداکثر حدود 44 ماه و حداقل 2 سال است،اردوگاه تکریت 11 یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی در زمینه مسائل مذهبی و عقیدتی بود که در آخرین روز اسارتشان نمازجماعت 1000 نفره برگزار کردند(به همین دلیل در بین عراقیها به اردوگاه حزب الله معروف شده بود).
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان
آخرین نظرات
سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ

"فاش نیوز"در جمع آزادگان مفقودالاثر

"فاش نیوز"در جمع آزادگان مفقودالاثر

فاش نیوز-26مرداد بهانه ای شد تا یک بار دیگر تاریخ جاودانه انقلاب اسلامی و دوران افتخار آفرین 8 سال دفاع مقدس کشورمان را ورق بزنیم و در این بازنگری دریافتیم که پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی هنوز بوی خوش آزادی را به مشام جانمان نچشانده بودیم که دشمن بعثی بی رحمانه مرزهای کشورمان را مورد تاخت و تاز قرار داد و در این میان مردان و جوانان غیرتمند و دلاورمان دل و دست از جان شسته با دستان خالی اما با قلبی مملو از ایمان به خدا به فرمان پیر و مقتدایشان پای در رکاب عشق نهاده، رهسپار جبهه های جنگ شدند و در این جنگ نابرابر بسیاری از آنان به سوی معبودشان پرکشیدند،بسیاری مجروح با زخمهایی؛؛در دل و جانشان بازگشتند و بسیاری هم در چنگال دشمن گرفتار آمدند و سالها درد دوری از خانواده را زیر سخت ترین شکنجه ها در زندانهای تاریک و مخوف دشمن تاب آوردند.اسارت از نوجوانان و جوانان سرزمین ما مردان بزرگی ساخت که نه تنها از اسارت به سختی یاد نمی کنند،بلکه وقتی پای صحبتهایشان می نشینی اسارت را موهبتی الهی از سوی پروردگار می دانند که خداوند تنها آن را نصیب محبانش ساخته است.

در واپسین روزهای مرداد ماه خود را به دانشگاه علم و صنعت می رسانم تا میهمان تنی چند از آزادگان سرافراز کشورمان که در دوران اسارت کنار هم بوده و همزمان از چنگال دشمن رها شده اند باشم.حال و هوای اسارت و حس و حالشان در لحظه شنیدن خبر آزادی و ورودشان به خاک میهن را جویا شوم.

به درب ورودی دانشگاه می رسم؛با هماهنگیهای قبلی که انجام شده زیاد معطل نمی مانم و حراست دانشگاه مرا به سوی آزمایشگاه برق دانشگاه هدایت می کند.

دکتر احمد چلداوی با وجود مشغله های فراوان و تعطیلات تابستانی دانشگاه با چند تن از دانشجویانش سخت مشغول کار است؛اما از روی ادب،مدت زمانی را دست از کار می کشد و لحظاتی را به"فاش نیوز"اختصاص می دهد.

ایشان استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی دانشکده برق دانشگاه علم و صنعت و یکی از آزادگان بزرگواری است که وقتی دانشجوی سال سوم دانشگاه علم و صنعت بود،راهی جبهه شد و مدتی بعد به اسارت دشمن درآمد. گرچه مدت اسارت او 4 سال بوده است اما یک بار موفق می شود به همراه 2 تن از دیگر هم رزمانش از اردوگاهی که سخت مورد مراقبت نیروهای عراقی بوده بگریزد و تا 5 کیلومتری مرزهای کشورمان پیش می آید که دوباره در چنگال دشمن گرفتار می شود.او را به استخبارات عراق می برند و بعد هم زندان انفرادی که شب و روز آن قابل تشخیص نبوده و شکنجه و شکنجه تا جاییکه از شدت جراحات،بدنش عفونت می کند و کرم می گذارد!کینه دشمن از او تمام شدنی نبوده به طوریکه وقتی نیروهای صلیب سرخ برای اطلاع از وضعیت اسرا به اردوگاه می آیند،او و دوستانش را از چشم صلیبیها دور نگه می دارند و حتی پس از پذیرش قطعنامه نیز اجازه آزادی به آنان نمی دهند.  

گرچه خودش بزرگوارتر از اینهاست که از آن روزهای تلخ حرفی به میان بیاورد اما این حکایت را«علی قربانپور»یکی از دوستان دوره اسارتش برایم نقل می کند.


 وقتی از حس زمان آزادی از دکتر چلداوی می پرسم می گوید:

ما 5 نفر در اردوگاه تکریت 11 بودیم که قبل از اینکه نیروهای صلیب سرخ بیایند ما را به یک اطاق بردند و گفتند:حق ندارید تکان بخورید.صلیب در 5 شهریور به اردوگاه ما آمد.بچه ها را ثبت نام کردند و با خود بردند و زمانیکه رفتند،ما را از اتاق بیرون آوردند.فکرش را بکنید تمام دوستان ما رفته بودند و ما پنج نفر مانده بودیم با ده سرباز عراقی که مدام ما را با مشت و لگد می زدند و به ما شکنجه روحی می دادند که شما حالاحالاها مهمان ما هستید و مدام به من می گفتند: ما خوشحال هستیم که تو نرفتی!و به ما می گفتند:حالا اردوگاه را باید تمیز کنید.اردوگاه را که نگاه می کردیم،جای خالی دوستانمان را می دیدیم. لباسهای به جای مانده بچه ها،تکه های نان خشکی که برای شب نگهداشته بودند،حس بسیار بد و سختی داشتیم.چند روزی ما را در اردوگاه تکریت نگهداشتند و بعد به اردوگاه رمادیه منتقل کردند.در آنجا هم کسی نبود.ما پنج نفر را به آنجا منتقل کردند و از ما خواستند آن اردوگاه را هم تمیز کنیم.در موقع تمیز کردن اردوگاه،چند کتاب از کتابهای مهندسی برق،کمی بعد یک کتاب ریاضی و خلاصه چند کتاب که به واقع می شد.گفت:آنچه خوراکم بود را یافته بودم و چند روزی سخت مشغول به خواندن و مطالعه بودم خوشحال هم بودم.یعنی در آن سه چهار ماه،من دائم کارهای علمی انجام می دادم.مقداری شکر هم پیدا کرده بودم در حالیکه ما در اردوگاه تکریت 11 فقط نام شکر را شنیده بودیم.اما کم کم از اردوگاه های دیگر هم اسرایی را که دور از چشم نیروهای صلیب سرخ نگهداشته بودند،به اردوگاه آوردند که حدود سیصد نفری شدیم.

فاش نیوز: اردوگاه تکریت 11 چگونه اردوگاهی بود؟

به نظر عراقیها،خاصِ فعالان سیاسی بود و برای همین در وضعیت واقعا اسفناکی نگهداری می شد. سلولهای انفرادی که شب و روز آن قابل شناسایی نبود.تاریکی محض در بدترین وضعیت بهداشتی که کرم از در و دیوار آن بالا می رفت و در تاریکی،این کرمها با غذا ادغام می شد و قابل شناسایی نبود.روزهایش که از شدت گرما همچون جهنم و شبها از شدت سرما همچون زمهریر بود و فرمانده عراقی که به شدت از من متنفر بود.


 فاش نیوز: در چه شرایطی و چگونه آزاد شدید؟

سه ماه پس از بازگشت اسرا به میهن و حمله عراق به کویت منجر به آزادی ما شد.پس از بازگشت ما،دکتر ولایتی به دیدار ما آمد و گفت:من تنها بخاطر آزادی شما(آزادگان)به دیدار صدام حسین رفتم و منت دست دادن با صدام را پذیرفتم.

علی قربانپور که در میان دوستان اسارتش به"علی فاروجی"شهرت دارد،یکی دیگر از آزادگانی است که در اسارت با دکتر چلداوی هم بند بوده و مدتی هم مدرس دانشگاه و در حال حاضر به عنوان یک مؤلف بیش از 41 کتاب در زمینه تاریخ تمدن و یا سالهای اسارت به چاپ رسانده است.وی دانشجوی سال سوم بوده که از شهرستان فاروج استان خراسان شمالی به جبهه اعزام می شود و در هفتمین اعزام ،در عملیات کربلای 4 به اسارت دشمن درمی آید.

ابتدا به زندان"الرشید"و بعد هم به اردوگاه"تکریت11"منتقل می شود.

وی از سالهای اسارت به عنوان"نقطه طلایی"زندگی خود نام می برد و آن را یکی از بزرگترین دستاوردهای عمر خود می داند که هیچگاه قابل تکرار نیست و معتقد است:با وجودی که 36 سال از آن روز گذشته،به جرأت می توانم بگویم بیشتر شبهایی را که بیدار هستم و قلم می زنم به یاد آن روزهاست.

 

وی صحبتهای جالبی از روزهای اسارت دارد که خواندنی است:

تکریت 11 یکی از اردوگاه هایی است که صلیب سرخ از وجود آن بی اطلاع بوده و تنها 6 ساعت مانده به آزادی،اسرا شماره صلیب دریافت می کنند. مادرم در زمان آزادی من در قید حیات نبودند؛اما شنیده بودم که پدرم بارها پیگیر وضعیت من بوده.

فاش نیوز:آیا به اسارت فکر می کردید؟

من از بچه های اطلاعات عملیات بودم و اسارت هم به هرحال دور از ذهن نبود اما نه به اندازه ای که آن را با پوست و گوشتم حس کنم و تصور کنم.من تنها بازمانده غواص گردان شهید رحمانی بودم؛در عملیات کربلای 4 که عملیات فوق العاده حساس و سنگینی بود و همه دوستان غواص می دانستند که این منطقه نفوذناپذیر است و همگی شهید خواهند شد.صبح روز چهارم عملیات در منطقه "بوارین"در یک وضعیتی که همگی دوستانم شهید شده بودند،به اسارت دشمن درآمدم.در لحظه اول تصور من چیز دیگری بود.فکر می کردم پس از مدتی اذیت و آزار؛صلیب سرخ از وجود ما مطلع می شود و ما تابع شرایط اسرای جهانی می شویم.اما هر روز که می گذشت می دیدیم که شهادتهای دوستانمان به سادگی در دست یک سرباز عراقی اتفاق می افتد.خاطرم هست در بصره که بودیم بسیاری از دوستانمان زیر ضربات کابل و شلاق به شهادت می رسیدند.و یا در پادگان"الرشید"که 61 روز آنجا بودیم شرایط واقعا وحشتناکی بود.در یک اتاق سه در سه و نیم 52 نفر را در بدترین شرایط و گرمای شدید که حتی جایی برای نشستن نبود و به نوبت می نشستیم ما را نگهداری می کردند. زمانیکه بچه ها را شهید می کردند،روی هیچ اصولی نبود یعنی اگر تنبیه کننده و تنبیه شونده شرایط  را هم درک نمی کردند،از بین رفتن بچه ها خیلی راحت اتفاق می افتاد.اگر کسی هم در این میان شهید می شد، او را لای یک پتوی مندرسی پیچیدند و با سیم خاردار می بستند و می بردند.خاطرم هست"عدنان"یکی از سفاک ترین و خبیث ترین نیروی بعثی عراق،یکی از دوستانمان به نام"محمد رضایی"صابون در حلق او می ریزد و روی شیشه های خردشده می غلتاند و او را شهید می کند و جسدش را هم با آب جوش می سوزاند.در سال 1391 من بعنوان اولین معلم آزاده به نیت تمام شهدا،سراسر ایران را با دوچرخه رکاب زدم.زمانی که سر مزار این شهید مظلوم رفتم،او در شهر خودش بعنوان شهید دفن نشده بود.البته بعدها با پیگیری دیگر دوستان مرتفع شد.یا شهید پیراینده را زمانی که پذیرش قطعنامه را اعلام می کنند،او را با تیر می زنند و شهید می کنند.زمانی که پیکر شهید پیراینده به ایران می آید،با وجودی که دشمن مواد شیمیایی روی بدن او ریخته بود تا جسد او را بپوساند اما جنازه کاملا سالم بود.اینها همه نشانه هایی از یک مومن خدایی است.



فاش نیوز:از آزادیتان چگونه مطلع شدید و چه حسی داشتید؟

روز پنجم شهریور سال 1369 خبر آزادیمان را شنیدیم.اما باور نداشتیم.صلیب سرخ قبل از ظهر ما را دید و شب ما درایران بودیم.در راه بازهم نیروهای عراقی دوتا از اتوبوس های حامل اسرا را دزدیدند و به اردوگاه بازگرداندند و 4 ماه بعد آزادشان کردند.زمانیکه به اسلام آباد غرب رسیده بودیم،هنوز هم باورمان نمی شد.البته خود آزادی برای ما معنایی نداشت چرا که من بسیاری از دوستانم را از دست داده بودم اما شور و شعف مردم کشورمان در استقبال از ما واقعا بی نظیر بود.ما انتظار چنین استقبالی را نداشتیم.کرد؛لر؛فارس و ترک همه در جلوی اتوبوسها می دویدند و به ما خوش آمد می گفتند.من آن لحظات را "لحظات مهربانی"نام می گذارم.لحظاتی که دیگر در تاریخ ایران تکرار نخواهد شد و اینگونه استقبالها را در تنها در سفرهای حضرت آقا(مدظله)مشاهده می کنیم.



عباس پیرهادی یکی دیگر از آزادگان بزرگواری است که ساکن اصفهان است و دستی در صنعت دارد. وی نیز  قبول زحمت نموده و در این گفتگوی صمیمی حضور یافته است.

او می گوید:ما با پنجمین گروه از اسرا و در 5 شهریور آزاد شدیم.همانطور که دوستان اشاره کردند، صلیب سرخی ها هم مایل به آزادی ما نبودند.چرا که چندتن از دوستان،وجود ما را به گوش صلیب سرخ رسانده بودند اما آنها توجهی به موضوع نداشتند.اما در آخر 5 شهریور ما را به بند 1 و 2 آوردند و صلیب ما را دید و بچه ها هم از حضور نیروهای صلیب سرخ استفاده کردند و یک نمازجماعت باشکوه را در اردوگاه برپا کردند که نیروهای استخبارات عراقی آمدند ولی دیگر نمی توانستند کاری بکنند.ما بعدازظهر آزاد شدیم و آخرهای شب بود که به خاک ایران رسیدیم.

فاش نیوز:در آن لحظه چه حسی داشتید؟

 بیشتر حالت خلسه را داشت.بین باور و ناباوری.

محمد سلیمانی از اسرای اردوگاه تکریت 11 است که در عملیات کربلای 5 به اسارت دشمن در آمده است اسارت ایشان نیز حدود 4 سال است.

از حس او از زمان شنیدن پذیرش قطعنامه توسط ایران می پرسم که می گوید:زمانی که شنیدیم حضرت امام با پذیرش قطعنامه جام زهر را نوشیدند، دولت عراق این خبر را به فال نیک گرفته بود اما تغییر چندانی در رفتار عراقیها نداشت چرا که بعد از پذیرش قطعنامه و آتش بس باز هم نیروهایی را به اسارت گرفت تا بتواند تعادلی بین اسرای خودش با اسرای ما برقرار کند تا اینکه رسما پذیرش قطعنامه اعلام شد.البته ما انتظار آزادی نداشتیم چرا که اردوگاه تکریت 11 اولین اردوگاه مفقودین در عراق بود.شما فکرش را بکنید یک فرد مفقودالاثر در کشور دشمن چه معنایی می تواند داشته باشد.ما حتی یک شماره صلیب سرخ هم نداشتیم یعنی به راحتی می توانستند ما را از بین ببرند بدون اینکه آب از آب تکان بخورد.زمانی به ما شماره صلیبی دادند که چند ساعت بعد قرار بود تبادل شویم؛؛5 شهریور نوبت به اردوگاه مفقودین رسید که اولین اردوگاه هم تکریت 11 بود.ما جمعا 1000 نفر بودیم که ما را به مرز خسروی آوردند.زمانی که به مرز خسروی رسیدیم،دوستانمان از قبل تصویری را از حضرت امام با پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران روی پارچه کشیده بودند که قرار بود زمانیکه سوار اتوبوسها می شویم،آنها را به لباسهایمان نصب کنیم اما زمانیکه نیروهای سپاهی وارد اتوبوسهای عراقی که ما را حمل می کردند شدند،تا ما را تحویل بگیرند،به ما گفتند:به هیچ عنوان عکس العملی نشان ندهید که برای دوستان بعدی که قرار است آزاد شود،مشکلی پیش نیاید. شما در حال حاضر در خاک عراق هستید.اجازه بدهید زمانی که وارد خاک جمهوری اسلامی ایران شدید،آن وقت عکسها را روی سینه هایتان نصب کنید.ما هم قبول کردیم و زمانی که از مرز رد شدیم شب بود. اتوبوسها ترمزها را کشیدند و همه 1000 نفر پیاده شدیم و سجده شکر به جا آوردیم وخاک وطن را بوسیدیم.

 فاش نیوز:اما خاطره بعدی؛؛

خاطرم هست به کرمانشاه که رسیدیم ما را به اردوگاهی برای قرنطینه بردند.طبق عادتی که در اسارت،اسرا را که درون آسایشگاه می کردند و بعد هم در را به رویمان قفل می کردند.همان شب اول ما را به قرنطینه بردند.یک پاسدار وظیفه آمد که قفل را از روی در بردارد.ناگهان بچه ها برحسب عادت همیشگی گفتند:اینجا هم می خواهید در را به روی ما قفل کنید؟بنده خدا آن پاسدار وظیفه به قدری خجالت کشید که قفل را برداشت و بدون کمترین حرفی رفت.



این گزارش گرچه بدلیل کمی وقت و در آستانه سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی کوتاه و مختصر بود؛اما حرفهای ناگفته زیادی را در دل خود داشت که امیدواریم در فرصتهای بعدی بیشتر به آن پرداخته شود.

یا علی!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی