پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11

خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس؛مشکلات آزادگان؛سیاسی؛اجتماعی

پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11

خاطرات و اخبار آزادگان دفاع مقدس؛مشکلات آزادگان؛سیاسی؛اجتماعی

پایگاه رسمی همایش آزادگان تکریت 11
موقعیت و مشخصات اردوگاه تکریت 11

اردوگاه اسرای ایرانی تکریت 11 اولین اردوگاه اسرای مفقودالاثر ایرانی بود که در 15 کلیومتری شهر تکریت،در استان صلاح الدین عراق محل تولد صدام واقع شده بود که شامل سه قسمت بود،قسمت اصلی حدود 1200 الی 1400 اسیر ایرانی را شامل می شد و ملحق یک که حذدود 600 نفر و ملحق 2 که نامشخص است.اردوگاه تکریت 11 با انتقال اسرای کربلای 4؛5 و 6 در تاریخ 65/12/5 به این محل افتتاح سپس رزمندگانی که در عملیاتهای بعدی اسیر شده بودند را تا سال 67 به این اردوگاه منتقل می نمودند.میانگین مدت اسارت حداکثر حدود 44 ماه و حداقل 2 سال است، اردوگاه تکریت 11 یکی از فعالترین اردوگاههای اسرای ایرانی در زمینه مسائل مذهبی و عقیدتی بود که در آخرین روز اسارتشان نمازجماعت 1000 نفره برگزار کردند(به همین دلیل در بین عراقیها به اردوگاه حزب الله معروف شده بود).
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان
آخرین نظرات
يكشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۲۰ ب.ظ

تیغ سانسور بعث بر یک خبر مهم

تیغ سانسور بعث بر یک خبر مهم


اوّل صبح،بخاطر اینکه در داروخانه اردوگاه کارهایی داشتیم؛کمی زودتر مشغول مداوای بیماران شدم. جلوی دفتر نگهبانان عراقی، چشمم به روزنامه عربی"القادسیه"افتاد که روی میز قرار داشت. قبل ازاین که برای اجازه گرفتن داخل دفتر بروم،کمی به روزنامه خیره شدم.باورنمی کردم؛زیرا صفحه اوّل با تیتر درشت و قرمز رنگ نوشته بود:امام فوت کرده است!

خبرهای دور و نزدیک روزهای اوّل خرداد،ما را واداشت تا به چیزی فکر کنیم که در طول اسارت هرگز نمی خواستیم به آن بیندیشیم!

به روزهای نیمه خرداد نزدیک می شدیم و همگی در این اندیشه(حیران و نگران) مانده بودیم که چطور می شود ما اینجا باشیم و رهبرمان بر روی تخت بیمارستان بستری باشد.ولی چه بگویم که از دست کوتاه و زنجیر ما جز این ساخته نبود که از خدای کریم، طلب شفای عاجل بنماییم،و اینکه تنها یک بار دیگر چهره نورانیش را ببینیم.

شب سیزده خرداد،تلویزیون عراق که هیچوقت خبری به واقع از ایران پخش نمی کرد،در اخبار سراسری خود،بیمارستان تهران را نشان داد و گفت:امام خمینی در بیمارستان بستری و تحت عمل جراحی قرار گرفته است.

تصویرتلویزیونی این خبر،چشم بچه ها را(پریش و تشنه)بر یک“منظر”دوخت و سکوت مطلق،آسایشگاه ها و اردوگاه را فرا گرفت.راستی چه می بینیم؟چه شده است؟

نگاه می کردیم،ولی هرگز راضی نبودیم اماممان را این چنین در بستر بیماری“ملاقات”کنیم.وقتی تصویر قطع شد،هرکس سرجایش رفت و دست به دعا و نیایش و خواندن قرآن….

صبح شد خبر دهان به دهان می گشت و قلب به قلب زخمها را تازه می کرد.همه،بیقرار،قدم می زدند و با ترس دراین اندیشه که چه خواهد شد!شب،دعا و استغاثه داشتیم و آنچه آرامشی بر ای دل بود،اینکه مرد الهی را،هرچه او خواست، همان می شود.

روزچهارده خرداد رسید.ایکاش،نمی رسید!

اوّل صبح،بخاطر اینکه در داروخانه اردوگاه کارهایی داشتیم،کمی زودتر مشغول مداوای بیماران شدم. جلوی دفتر نگهبانان عراقی،چشمم به روزنامه عربی“القادسیه”افتاد که روی میز قرار داشت.قبل از اینکه برای اجازه گرفتن داخل دفتر بروم،کمی به روزنامه خیره شدم.باورنمی کردم؛زیرا صفحه اوّل با تیتر درشت و قرمز رنگ نوشته بود امام فوت کرده است!باور نمی کردم!بدون نشان دادن عکس العمل با سرعت به عقب برگشتم و تا جلوی در آسایشگاه آمدم.نمی دانستم چه بکنم؛به چه زبانی بگویم و چطور بگویم حادثه ای رخ ندهد!“حادثه”رخ داده بود.ایستاده بودم تا تصمیم بگیرم که ناگهان مسئول اردوگاه امجد سررسید و رو به نگهبان گفت:

–می دانی امروز چه خبر شده؟

وقتی متوجه شد من آنجا ایستاده ام،دیگر حرفی نزد،امّا با اشاره فهماند:امروز بیرون آمدن اسیران ممنوع است،تا دستور از“فرمانده”بگیریم.

نگهبان به من گفت:

–می دانی امروز چه خبر است؟

می دانستم،ولی هیچ کلمه ای بر زبان نیاوردم؛شاید نمی توانستم!

دیگر نتوانستم تحّمل کنم.تصمیم خودم را گرفتم و هرجور می توانستم بچه ها را خبردار(نه!داغدار) کردم. اول،آسایشگاه های بند یک،بعد بند دو و مسئولان آسایشگاه را در جریان گذاشتم.

به چشم برهم زدنی،تمام برادران لباسهای”تیره سبز”عزاداری را برتن کرده و آماده بودند که بیرون بیایند. برخلاف ممنوعیت اولیه،بالاخره با دستور فرمانده درها باز شد و همگی با لباس سبز و سکوت مطلق بیرون نشستیم.نگهبانان عراقی خیلی عوض شده،کاملاً ساکت بودند.

بخاطر پوشیدن لباسهای سبز،هیچ ایرادی نگرفتند و حتی کلمه ای بر زبان نیاوردند.آمارگرفته شد و فرمان آزادباش دادند.هیچ روزی امر“آبپاشی”محوطه،آنطور که باید،انجام نمی شد،ولی آن روز بچه ها چنان آنجا را آبپاشی نمودند که باعث شگفتی عراقیها گردید.شاید طینت پاک آب را(آن روز)مناسبتی شایسته بود. همه در غم رهبرعزیزمان فرو رفته بودیم و انگار از این دنیا دیگر چیزی نمی خواستیم.

در اردوگاه دشمن،هرشب مراسم تلاوت قرآن و عزاداری و سینه زنی ادامه داشت.دیگر هیچ خبر و تصویری از تلویزیون عراق پخش نشد و انتظار نیازمند ما را تیغ سانسور بعث،بلعید.

دوهفته از توزیع تیغ اصلاح صورت خودداری کردند،شاید از این ترس داشتند که احتمال می دادند؛اتفاقی بیفتد؛اتفاق بزرگ برپا بود.

مراسم شب هفت،در کل اردوگاه(به صورت آسایشگاهی)برگزارشد و به عزاداری پرداختیم آنگاه بدستور مسئولان خودی،لباسهای سبز را تعویض کردیم.البته عراقیها نسبت به این لباسها حساسیت خاصی نشان می دادند.

ایّام،در غم از دست دادن رهبرمان،به سختی می گذشت.متوجه شدیم عدّه ای از دوستانمان(برادران مسئول)،شناسایی شده،که پس از تنبیه و استنطاق و سلول انفرادی،مدّتی بعد به اردوگاه دیگری تبعید گردیدند!

 راوی:آزاده اسماعیل چاوشی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۲۹

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی